تبليغاتX
یادداشت های یک انسان

یادداشت های یک انسان

سارا جان من و به یه بازی دعوت کردند که باید واسه هر کدوم از این کلمات یک وصف کوچیک بنویسيم. آخرش هم نوشتند : مهم نیست کلمات چی هستن. مهم اینه که با این بازی می‏تونیم با باورهای همدیگه آشنا شیم. و این خیلی خوبه...

دریا:آزادی!
قهوه:آرامش بخشه!
غرور:کمش خوبه،ولی زیادش نه!
مدرسه:دوست دارم!البته بدون درس!حداقل دروس عمومی!:-&
دفتر مدیر:اه اه اه!ولش!
قرمه سبزی:بد نیست!
ریاضی:شیرین ترین درس دنیا!
آهنگ:مسَکن روح!
ماه رمضون:جالبه!
استخر:عاشقشم!مخصوصا سر بازش!
روزنامه:همه رو توقیف کردن...
کودکی:مثل چشم بر هم زدن...
قزوین:نظری ندارم!
دروغ:بدترین چیز!
لیسانس:هه!یادمه آقاهه تو سوپر مارکت بقل خونمون وقتی بچه بودم بهم می گفت:
ابرو بادو مه و خورشیدو فلک در کارند/بچه ها درس نخونین لیسانسه هاش بیکارن
فوتبال:ارتباطی باهاش ندارم!
قانون:اگه زور باشه اجراش نمی کنم!
پرواز:فوق العادست!
اشک:آروم می کنه!قشنگه!
ازدواج:فعلا نظری راجع بهش ندارم!آخه هنوز دهنم بوی شیر میده!
وبلاگ:خوبه!

هلو:خوبه!دوست دارم!

تحصیل:عالیه!
خارج:تا زمانی که بتونم همین جا می مونم!چون باید وظیفمو اینجا انجام بدم!
خواب:اگه می تونستم هرگز نمی خوابیدم!
اینترنت:هر چیزی اگه ازش استفاده ی درست بشه خوبه!
مجلس:مجلس خبرگان؟ههههههه....!
سال 88:تا حالاش خوب بوده!ایشالا تا آخر خوب باشه!آخه امسال سال سرنوشت سازیه!
کلم پلو:دوست ندارم زیاد!
کتاب:خیلی خوبه!

شب:فرصتی برای فکر کردن!

عشق:نمی تونم تو کلمات بگنجونمش!

زندگی:با همه بدی ها و خوبی هاش زندگیه!


همه بچه ها هم دعوتن!هرکی که این وبلاگو می بینه!:* :* :*

نوشته شده توسط astronomer girl در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 21:46 | لینک ثابت |

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هرچی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه هام
رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون...

نوشته شده توسط astronomer girl در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

تسلیت می گم شهادت ندای عزیز رو...

دیگه چیزی نمی تونم بگم!این روزا داغون تر از اونم که بتونم چیزی بنویسم!خدایا...

نوشته شده توسط astronomer girl در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 22:47 | لینک ثابت |

داشتم به دوران کودکیم فکر می کردم و لحظه هایی که ازش تو ذهنم بود مرور می کردم.وقتایی که وقتی با داداشم بازی میکردم و همیشه تو بازیامون اون پادشاه می شد و من گدا!و وقتی با پشتی ها خونه درست می کردیم ،اون همیشه توی خونه تو جای گرم می خوابید و من بیرون!با این همه من راضی و عاشق بازی بودم!
یا وقتایی که بابام هر شب واسم داریوش می خوند تا بخوابم یا وقتی روز جهانی کودک می شد واسم کتاب هزارو یک شب می خرید و هر شب یکی از داستاناشو واسم می خوند.
یا وقتایی که خودمو واسه عزیزم لوس می کردم و ماستمو مثل گربه ها با زبون می خوردم!یا وقتایی که داییم واسم بستنی زمستونی می خرید یا خالم واسم نقاشی می کشید!
و مامانم واسم گوگوش می خوند و من حفظ می شدم،اون وقت من گوگوش می خوندم و اون صدامو ضبط می کرد:
دلم تنگه برای گریه کردن/ کجاست مادر،کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست/ همون امنیت حقیقی و پاک
همون جایی که شاهزاده ی قصه/ همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قدر خود من بود/ از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد/ نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن/ کجاست مادر،کجاست گهواره ی من

عاشق این آهنگ بودم!وبا اینکه نمی تونستم (ر) رو خوب تلفظ کنم و داداشم از این بابت مسخرم می کرد؛همیشه اینو می خوندم و مامانم صدامو ضبط می کرد!یادش بخیر...
چقدر زود گذشت... مثل برق و باد... انگار همین دیروز بود...

نوشته شده توسط astronomer girl در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

پاییز می گذرد
پاییز می گذرد و من بهار می شوم
من بر بال کبوتران سوار می شوم
من پر پاک کبوتران را در پاییز پر احساس پرواز می کنم

می توان از خواب برخاست
می توان آواز مسروری نواخت
می توان تابستان را عاشق کرد؛
پاییز را شاد ساخت،
می توان زندگی را دوست داشت
و به آن روزبخیر گفت
می توان از لب سرد پنجره ای نفسی عمیق کشید
می توان عطر گل یاس را حس کرد
می توان سردر هر خانه ای نوشت "دوستت دارم"
می توان عشق را به کسی هدیه کرد
می توان جاده را آب ساخت
و سنگ را ابر کرد
می توان چشم ها را شست
و چتر ها را بست
و با لبخندی همیشگی گفت:
"زندگی بسیار شیرین است"!

نوشته شده توسط astronomer girl در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 13:15 | لینک ثابت |

امروز آسمون رنگ دیگه ای داره!امروز همه چیز قشنگه!امروز یکی از قشنگ ترین روزای دنیاست!می دونین چرا؟!چون امروز ترانه ی من به دنیا اومده!ترانه ای که اگه نبود،زندگی من ریتمشو از دست می داد!خدا اونو واسه من فرستاد،چون من بدون اون نصفه ام!خدا جون مرسی!
یکی که همیشه،تو هر شرایطی باهام بوده و هیچوقت تنهام نذاشته!یه دوست خوب که واقعا میشه اسم یه دوست واقعی رو روش گذاشت!یکی که از خودمم به خودم نزدیک تره!حالا امشب،شب تولدشه!
ترانه جونم!خیلی دوست دارم!تولد قشنگت مبارک!امیدوارم 120 سال زنده باشی و 120 سال باهم خوش باشیم!
واسه همه مهربونی هایی که در حقم کردی ممنونم!
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس،
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن،
و چه اندازه شیرین است امروز،
روز میلاد،
روز تو،
روزی که تو آغاز شدی!
تولدت مبارک!!!!!
نوشته شده توسط astronomer girl در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

یه سلام خوشگل و یه خسته نباشید گرم بابت درس خوندن به همه ی دوستای گلم!
با عرض معذرت از این مدت که آپ نکردم!حالا اومدم جبران کنم!
داشتم دفتر خاطرات راهنماییمو نگاه می کردم که چشمم به یه داستان افتاد!داستانی که سوم راهنمایی نوشتم!یعنی 2 سال پیش!خلاصه 2 سال کوچیکتر بودیم و افکارو احساساتمونم 2 سال کوچیکتر بود،نوع دوستی هامون بچه گونه تر بود و...!گفتم این داستانو تو وبلاگ بذارم،شاید شما هم یاد دفتر خاطراتاتون بیوفتین و یه سری بهشون بزنین!
این آپ رو تقدیم می کنم به یکی که خودش می دونه!به یاد خاطرات شیرین راهنمایی!
بریم سر داستان!

یکی بود،یکی نبود.توی این دنیای بزرگ یه سنگ خیلی قشنگ بود که یه روز با پای یه پسر بچه ی شیطون پرت می شه به طرف یه دره.سنگ خیلی تنها بود تا اینکه توی شیب دره یه اکلیل می چسبه بهش.سنگ از اکلیل خوشش می یاد چون با اکلیل خوشگل تر به نظر می رسید.اکلیل هم عاشق سنگ شده بود ومحکم بهش چسبید تا برای همیشه پیش سنگ باقی بمونه.سنگ و اکلیل لحظات خوبی رو با هم سپری می کردند.شبا باهمدیگه اینقدر ماه رو نگاه می کردند تا خوابشون ببره.سنگ هم حرکت می کردو می رفت و بعضی وقتا که سنگ،اکلیل رو زیر خودش له می کرد اکلیل بازم حرفی نمی زدچون می دونست بعد از اون قراره رو سر سنگ قرار بگیره.سنگ تو راه خودش با افراد زیادی آشنا شد ولی چون ازشون خوشش نیومد بی تفاوت از کنارشون گذشت.فقط اکلیل رو دوست داشت و اکلیل هم عاشقانه سنگ رو می پرستید.ماه همیشه به روشون لبخند می زد سنگ های دیگه با چشمهای حسود به سنگ نگاه می کردند و اکلیل های دیگه آرزوی با سنگ قشنگ بودن رو داشتند.تا اینکه یه روز که سنگ با سرعت داشت می رفت یهو افتاد تو یه رودخونه ی بزرگ.اول خیلی ترسیده بود و نگران بود اکلیل ازش جدا بشه ولی وقتی یه مدت رو رودخونه معلق موند فهمید که شنا کردن و معلق موندن روی رودخونه چه لذت عجیبی داره!اون قدر خوشحال بود که اکلیل کوچولو رو فراموش کرده بود و براش مهم نبود که زیر آب خفه می شه یا نه!؟اکلیل هم چون سنگ رو خیلی دوست داشت حرفی نمی زد و محکم بهش چسبید تا رودخونه اون و سنگ رو از هم جدا نکنه.می دونست وقت هایی هم پیش می یاد که بازم روی سر سنگ قرار بگیره و بازم با هم به ماه نگاه کنند.ولی اکلیل یه دوست تازه پیدا کرده بود به اسم نمک که می تونست موقع تنهایی با اون حرف بزنه و بگه که چقدر سنگ رو دوست داره!رودخونه هم سنگ رو عاشق خودش کرده بود و آغوش پر لذت اون لحاف گرم و نرمی برای سنگ بود.با اینکه بعضی وقتا رودخونه خشمگین می شد و خیلی سنگ رو تو تلاطم می ذاشت ولی سنگ بازم دوست داشت با رودخونه باشه.اکلیل هم در انتظار شب های هم صحبت بودن با سنگ بود و همچنان امیدوار.ولی کم کم با گذشت زمان امید خودش رو از دست می داد.تا اینکه یه روز که رودخونه خیلی عصبانی و خشمگین بود محکم سنگ رو به صخره زد و سنگ قشنگ ما با صدای وحشتناکی تکه تکه شد.اکلیل هم پرت شد روی یه جای نرم.چشماشو بست تا از بین رفتن سنگ رو نبینه.وقتی آروم چشماشو باز کرد،قطعه های کوچک شناور سنگ رو در آب دید و سنگ آروم در آب فرو رفت و اکلیل همونطور که داشت سنگ رو نگاه می کرد،اشک از چشماش سرازیر شد و خاطرات خوبی که با سنگ داشت رو به یاد آورد.ناگهان صدایی شنید.وقتی به اطرافش نگاه کرد،دید روی یه گل قشنگ نشسته.گل با اکلیل صحبت کرد و دلداریش داد و اکلیل آنقدر گریه کرد تا دلش یه کم آروم شد.از اون به بعد گل و اکلیل هر شب با هم حرف می زدند و اکلیل دوباره با نگاه کردن به ماه به خواب می رفت.اما گل مانند سنگ اونو هیچ وقت زیر خودش له نمی کرد؛بلکه اون همیشه روی گلبرگ نرم گل به خواب می رفت و با خاطرات سنگ زندگی می کرد!

خب اینم از قصه ی ما!البته ببخشید که آخر قصه غمگین تموم شد.این چیزی بود که 2 سال پیش نوشتم.البته در واقعیت این جوری تموم نشد.امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه و خسته نشده باشین!خوشحال می شم نظرتونو راجع به نوشتن 2 سال قبلم بگین.ممنون!
نوشته شده توسط astronomer girl در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 15:3 | لینک ثابت |

می نشینم رو به روی پنجره
تا به بی پایانی فردای روشن بنگرم
از همین فردا
من پلی خواهم ساخت
من پلی می سازم
پلی از جنس کبوترها،از پیچک پیر
از لب وا شده ی غنچه ی رز
من پلی می سازم
جای جایش برگ گل های سپید
پایه هایش از کوه
نرده هایش از گل سرخ شقایق
شمع های نازنینم را
برای روشنی این پل فدا خواهم کرد
من پلی می سازم
تا که یک روز بزرگ
روز برهم زدن ظلم و دروغ
روز عاشق شدن پروانه ها
من همه پروانه های مرده را
از روی همین پل
به باد خواهم داد
تا که باد
خاکستر پر پروانه های عاشق را با خود
ببرد تا اوج
تا که عطر خوش رز از پل من
خانه ی ظلم و ستم را
باز ویران سازد
تا که شرمنده شوند
همه از خاک پر پروانه
تا که من
منٍ لبریز از شوق و شکوه
باز به بی پایانی فردای روشن بنگرم
تا که من باز از لب پنجره ام
به گل وا شده ی گلدانم
به پر پروانه
به کبوترهای صلح
و به پل
به پل آرزو هایم بنگرم
ودر انتظار روزی بهتر
باز پنجره را می بندم
و به خود می گویم
امروزم نشد
ولی فردا حتما
من پلی خواهم ساخت!!!!l
نوشته شده توسط astronomer girl در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 21:46 | لینک ثابت |

سلام!
من از طرف حسانه ی عزیزم(عشق پرزده) به بازی دعوت شدم.من باید 10 چیز دوست داشتنی و 10 چیز دوست نداشتنی از نظر خودمو بنویسم،بعد 5 فرو به بازی دعوت کنم.مرسی از حسانه جونم که منو به این بازی دعوت کرده.میریم سر بازی!

10 چیز دوست داشتنی:
1.خدا
2.آزادی
3.مادر
4.دوست
5.بارون
6.آسمون
7.فیزیک
8.خنده
9.شعر
10.محبت


10 چیز دوست نداشتنی:
1.دروغ
2.فقر
3.اعتیاد
4.زندان
5.خیانت
6.تنهایی
7.ظلم
8.نیرنگ
9.تحقیر
10.جدایی

نفراتی که دعوت شدن:
1.پروای عزیز
2.دانشجوی عزیز
3.سینا و غزال عزیز
4.سجاد عزیز
5.رضای عزیز

ممنونم!
نوشته شده توسط astronomer girl در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 20:4 | لینک ثابت |

برق رعد و صدای باران
ترانه ی طنین انداز زندگی
یاد آور خاطرات دوران کودکی
 حال و هوای خوش بچگی

بوی باران،عطر نم
چک چک زیبای قطره ها روی بام
می برد من را با خود
تا قعر،تا اوج

وای باران،باران
وای که چه زیباست باران

در این لحظه های زیبا و فراموش نشدنی
که صدای بلند باران
مانع هر گونه صدای دیگریست
با تمام وجود فریاد می زنم
و می گویم
که هرگز فراموشت نمی کنم
با تو پیمان می بندم
 که همیشه به یادت چشم هایت باشم

وای که چه لذتی دارد
زیر باران ماندن
زیر باران،دوست داشتن
و زیر باران رفتن...
نوشته شده توسط astronomer girl در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 22:22 | لینک ثابت |

این شعرو تو یه مجله خوندم،چون به نظرم خیلی ساده و قشنگ بود،تصمیم گرفتم با ذکر نام نویسندش بذارم!

"اگر می فهمیدیم"

غروب
میان پنجره های آسمان
خورشید
نفس های آخر را می کشد
اینجا میان صبح و شب
کودکی هنوز گل هایش را نفروخته
شاید اگر می فهمیدیم،
شب به این زودی نمی رسید!!!

"عاطفه باباشاه"
نوشته شده توسط astronomer girl در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

به آسمان نگاه کن
به بیکرانه ی هستی نگاه کن
به وسعت بلندای وجود نگاه کن
چه می بینی؟!
زیبایی و عظمت!
حال به زمین نگاه کن
به کره ی خاکی ما
ایا اینجا نیز همان اندازه زیبایی می بینی؟
مسلماٌ نه!
حالا گستره ی دیدت را محدودتر کن!
به کشورت نگاه کن!
چرا نگاه نمی کنی!؟
هان!؟
خجالت می کشی!؟
اگر تو نگاه نمی کنی،من برایت می گویم!
از مردم می گویم!
مردم افسرده و غمگین!
بدون هیچ امیدی برای آینده!
ربات های غمگین انسان نما!
بوی بد اعتیاد!
رنگ زشت فقر!
چهره ی تنفر آمیز دروغ!
این است دیاری که در آن زندگی می کنی!
این گونه نبوده!
اما این گونه شده!
و حالا هست!
ماییم نسل سوخته...
نوشته شده توسط astronomer girl در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 23:35 | لینک ثابت |

باران می بارد!آرام و زیبا!دخترک زیر باران می رقصد!چهره ی خیسش را به آسمان دوخته تا قطره های زیبای باران صورتش را نوازش دهد!آه که باران چقدر زیباست!چقدر باران را دوست دارد!او آزاد و رها زیر باران می دود و به مردمی که از ترس خیس شدن به زیر چتر هایشان پناه بردند می خندد!او لحظه ای می ایستد،از ته دل می خندد و دوباره به دویدن ادامه می دهد!گویی پرواز می کند!آری،او ناگهان بال می گشاید و به سمت بالا حرکت می کند!بالا می رود؛بالاو بالا تر!از خوشحالی فریاد شوق سر می دهد!او چون پرنده ای سبک بال و آزاد در آسمان حرکت می کند و از وزش باد لا به لای موهایش لذت می برد!اما...!ناگهان در چشمانش سیاهی می بیند و احساس می کند با سرعت به سمت زمین می شتابد!هر لحظه به زمین نزدیک تر می شود!3...2...1... ناگهان چشم هایش را می گشاید و از اینکه خود را در اتاقش می یابد فریاد نفرت می کشد!آه که چه خواب شیرینی بود...
نوشته شده توسط astronomer girl در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 0:4 | لینک ثابت |

دل من از خستگی نایی نداشت
دل من غمی رو داشت
غم سربسته ای داشت
هیشکی هم از غم اون خبر نداشت
آخرش یه روزی اون خسته می شه
واسه ی غمش یه پر بسته می شه
پیر می شه،تنها میشه
چشم و دلش از دنیامون بسته می شه.
تا که یک روزی به دریا می رسه
همه امروز،اون به فردا می رسه
دیگه نیست تنهای تنها
دیگه نیست همدم غمها
حالا اون رفته به بالا
اون بالا تو آسمونها
دیگه غم رنگی واسه اون نداره
حالا شادی پا تو خونش می ذاره
حالا اون رفته دیگه تا همدم خدا بشه
دل من یه عبرتی،واسه آدما بشه
که دیگه روی زمین،آدمی دروغ نگه
بگه حرف دلشو تا راهی خدا بشه
آدما یاد بگیرین به همدیگه دروغ نگین
راست بگین به همدیگه زندگی رو سخت نگیرین
یادتون باشه که اون بالا یکی همراتونه
تو تموم زندگی او همدم غمهاتونه
پس صدا کنین اونو تا شما رو صدا کنه
براتون قصه بگه،درداتونو دوا کنه
اونو دوست داشته باشین تا بهتون وفا کنه
بدونیدو بدونید که اون می یاد تا شما رو صدا کنه.
نوشته شده توسط astronomer girl در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 15:13 | لینک ثابت |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلودو دور
یا خزانی خالی از فریادو شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها،دیروزها!

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من،با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای
تار مویی،نقش دستی،شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دورو پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزهاو هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می میاند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامن گیر خاک!
بی تو،دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

"فروغ فرخزاد"
نوشته شده توسط astronomer girl در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 21:13 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://mytime.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

چیزایی که تو مغز یه انسان می گذره!احساساتش و مشکلاتش!مثل یه دفتر خاطرات البته از نوع عمومیش!یه جا که می تونم حرفام و احساساتمو ثبت کنم و دوستان با نظراتشون به من کمک کنند!ممنونم!

در ضمن کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع نویسنده و ذکر منبع پیگرد قانونی دارد!

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387


پیوندها
مرز پر گهر
هرچه می خواهد دل تنگم می گویم
عشق پرزده
جنگل آسفالت
تبعیدی
آرسین
پروا
سنجاقک تنها
واکسی
دانشجو
شهلا
پیغام سپید
درد دل
دریاچه ی نقره ای
محکوم به تبعیدگاه تنهایی
فانوس دریایی
دختری با کفش های All star
به چه قیمتی
صدای خیس
hamnafase-gol
iranigoal
بچه مثبت
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ