تبليغاتX
روزگار من
یاد استاد 

علی تجویدی هنرمند گرامی عرصه موسیقی کشورمان در روز چهارشنبه ۲۴/۱۲/۱۳۸۴ دار فانی را وداع گفتند که مراسم بزرگداشت و تشییع این هنرمند روز شنبه ۲۷/۱۲/۱۳۸۴ ساعت ۹ در تالار وحدت به انجام رسید.

...

صبح حدود ساعت شش بود که از خانه بیرون آمدم تا به موقع به مراسم برسم و خدا را شکر تقریبا به موقع هم رسیدم .

تعدادی از اساتید موسیقی و هنرمندان و هنر دوستان در این مراسم شرکت کرده بودند اما باز هم جای بسیاری دیگر خالی مانده بود !

بگذریم ....

چند تایی از دوستان و هم دوره های استاد تجویدی سخنانی در بزرگداشت شخصیت و مقام هنری ایشان گقتند و خاطره هایی نقل کردند .

من در این بین مدام این طرف و آنطرف می رفتم و سعی می کردم آمار بگیرم و بفهمم چه کسانی آمده اند و چه کسانی نیامده اند ....

جستجویم زود به پایان رسید ....

دنبال کسی می گشتم که مطمئن بودم محال است در این مراسم شرکت نکند و او کسی نبود جز علیرضا افتخاری ....

با شناختی که دورادور از شخصیت علیرضای عزیز داشتم می دانستم که حتما در مراسم استاد خود شرکت خواهد کرد اما هر چه گشتم او را ندیدم !

تا اینکه سخنرانی تمام شد و پیکر استاد تجویدی را داخل آمبولانس گذاشتند و از افراد حاضر هم دعوت کردند که در مراسم خاکسپاری که در بهشت زهرا انجام می شد شرکت کنند ....

مثل اینکه چیزی را گم کرده باشم مدام در میان جمعیت می گشتم و به صورتها نگاه می کردم ....

به خیابان آمدم و به اطراف نگاه کردم . هنوز تعدادی از هنرمندان ایستاده بودند و هنردوستان دور و برشان را گرفته بودند و گفتگو می کردند ....

با خود گفتم نکند خدای ناکرده اتفاقی برای علیرضای عزیز افتاده باشد ...

با نگرانی در اطراف خیابان پرسه میزدم که ناگاه در آن طرف خیابان او را دیدم ....

درست مثل دیدن یک دوست عزیز و قدیمی به سمت علیرضای عزیز دویدم ....

به او که رسیدم لبخند زدم و کنار ایستادم و تماشایش کردم .... او هم لبخند همیشگی را بر لب داشت .....

من با او زندگی می کنم و او شاید برای بار اولش بود که مرا می دید و شاید در آن شلوغی اصلا متوجه صدای قلب من نشد ...

دوربین را آماده کردم و با حرص و ولع سعی کردم از بهترین آن لحظات عکس بگیرم ....

...

...

...

...

...

دلم می خواست با او دست بدهم و دستش را ببوسم .... اما تنها در آن ازدحام بازویش را برای لحظاتی لمس کردم و به دیدنش قناعت کردم ...

علیرضا افتخاری در دل ماست .... اگر چه از ما دور است .... و هرچند که شاید بسیاری از ما را نمی شناسد ....

علیرضا افتخاری رفت و سوار تاکسی شد .... در داخل ماشین هم از او عکس می گرفتند ....

ماشین حرکت کرد ..... کسی دیگر آنجا نایستاد تا رفتنش را تماشا کند ....

من ایستاده بودم .... خوشحال از دیدار و غمگین از فراق ....

تاکسی ناپدید شد ...

با خود زمزمه می کردم ...

ز دیده گر چه برفتی نمی روی از یاد       که چشم بد به جمال مبارکت مرساد

( آلبوم راز گـُــل )

به خود آمدم .... در وسط خیابان ایستاده بودم !

به دوربینم نگاه کردم و لبخند زدم ....

حالا با دوستم علیرضا یک عکس دارم !

?نوشته شده توسط مسیح در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 12:36
بنام ایزد دانا 

اول دفتر بنام ایزد دانا        صانع پروردگار حی توانا

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوست عزیز ....

راستش مدت چند سالی میشه که با اینترنت آشنا شدم و در این مدت چند تا هم وبلاگ در موضوعات مختلف راه اندازی کردم و خیلی هم پر کار بودم و خواننده های زیادی داشتم ....

از طرفی ، تهیه و نگارش مطالب کار آسونی نیست و چون شخصا در این مورد وسواس خاصی دارم که حتما مطلبی که نوشته میشه باید صحیح و مناسب و بی غلط باشه ، مجبور بودم وقت زیادی رو به این امر اختصاص بدم که گاهی این مسئله موجب میشد که  برنامه ریزی روزانه ام به طور کلی به هم بریزه !

بنابراین فعلا تصمیم گرفتم که دست از پرکاری بر دارم و به همین وبلاگ کوچولو قناعت کنم ....

این هم برای خالی نبودن عریضه .....

سپاس از حضور شما دوست گرامی .

?نوشته شده توسط مسیح در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 12:15